![]() |
![]() |
|
| هر صبح فکر کن تازه به دنيا آمدي مهربان باش و دوست بدار شايد که فردايي نباشد |
|
در دیده دل جلوه گرت می بینم از بار دگر خوبترت می بینم . هر بار که از دیده دل می گذری هر لحظه به شکل دگرت می بینم .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/26ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط sange saboor |
|
|
هیچکس در باغ تنهایی من نونهال آشنایی را نکاشت کوله بار غربتم را لحظه ای دستهای مهربانی برنداشت برف روب غصه ها اندوه را،روی بام دیده ام پارو نکرد مهربانی در حیاط سینه ام،جای پای غصه را جارو نکرد باغبانی از نهال سینه ام،شاخ وبرگ نا امیدی را نچید از نگاه چشمهای تشنه ام ،انتظار لحظه هایم را ندید سینه ام در جستجوی یک بهار،کو چه های سبز را پیدا نکرد تا بلندای ستیغ آرزو،رفت وباز از غصه ها پروا نکرد کاش می شد با غروب آفتاب،بی صدا با سایه ها کوچید ورفت یا که می شد با طلوع یک نگاه،این پیام قلب من را دید و رفت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/26ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط sange saboor |
|
|
در کوچه های سرد و خالی شهر من هزاران صدای خوش زنده، با هزاران گام خسته و برهنه می گذرد در کوچه های سرد و خالی شهر من صداست که منتظر است. خاطره ها به خواب رفته اند و من هنوز منتظر، پشت پنجره بسته به انتظار نشسته ام.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/22ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط sange saboor |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/19ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط sange saboor |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/16ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط sange saboor |
|
|
دلم میخواد گریه کنم و بغضی رو که تو گلوم گیر کرده رو بترکونم و غمی رو که تو دلم بریزم بیرون دلم میخواد با کسی درد و دل کنم و حرفای دلمو بهش بگم ولی هیچ کس حرفمو نمی فهمه و درک نمیکنه جز تو خدا جون تویی که تو دل مایی و از راز دلمون با خبری تویی که تا ما بخوایم لب تر کنیم میدونی که چی میخوایم بگیم خواستمونو میدونی ولی بازم به حرفامون گوش میدی و ا گر بنده ی بدی بودیم زود خواستمونو میدی که بریم و نمونیم زیر درگاهت اما اگر بنده ی خوبی بودیم میذاریمون تو لیست انتظار و اگر نفر اخری باشیم که چه بهتر چون معلومه از همه بیشتر دوستمون داری و میخوای بمونیم زیر درگاهت و بیشترعاشقت بشیم و به قول بچه های اینتر نت همیشه ان لاینی و چراغ ایدیت همیشه روشنه امید وارم هر کی هر چی میخواد بهش برسه انشا ا...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/10/10ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط sange saboor |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/10/07ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط sange saboor |
|
|
عشق فضایی به وجود می آورد که در آن درهای تازه ای به روی ما گشوده می شود و عشق یک موقعیت تاریک و روشن به وجود می آورد تنها در این لحظه است که می فهمیم چه چیزی واقعی و چه چیزی غیرواقعی است در هنگام عاشق شدن به نهایت توانمان و به نقطه اوجمان وقوف می یابیم اما ما آنجا نیستیم و به همین دلیل اندوهگین می شویم درعشق دو قلب به هم نزدیک می شوند اما در این نزدیکی می توانیم جدایی راببینید و این اندوه عشق است. و تنها زمانی از درد آن رها خواهیم شد که بطورکامل ذوب و محو شویم و چون موجی در اقیانوس ابدی وجود باشیم وازخود مرکزی نداشته بلکه مرکزکل مرکزخود ما خواهد شد و اضطراب ودرد ورنج محو می شود و به ظرفیت واقعی دست می یابیم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/02ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط sange saboor |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خيلي جالبه:از سوسک مي ترسيم ......از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسم.............از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببنده نمي ترسيم.از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم ............از سزخ شدن آدما از خجالت نمي ترسيم از سرما خوردگي ميترسيم ...................از سرخورده کردن دوستا مون نمي ترسيم. از شکستن ليوان ميترسيم ..........از شکستن دل آدما
نمی ترسیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
تقویم سال 1386 تایتانیک در 30 دقیقه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 بهمن 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|