تبليغاتX
.. روزهای عمر من..
.. روزهای عمر من..
هر صبح فکر کن تازه به دنيا آمدي مهربان باش و دوست بدار شايد که فردايي نباشد
حس....

خوبی دیگه تموم شده منم مث خودت بدم

منم میخوام دروغ بگم منم دو رنگی بلدم

کاری به کارت ندارم قصه ی من گلایه نیست

طعنه به تو نمیزنم طعنه به ماجرا زدم

خوب میدونم که این روزا یکی دیگه کنارته

مبارکه!! هم واسه تو هم واسه اون که یارته

بیا و خاطراتتو بردار و از اینجا ببر

من یادگاری نمیخوام...نگو که یادگارته

دست تو خوندم عزیزم بازی دیگه تموم شده

برو که بی تو پر زدن این روزا آرزوم شده

میخوام مثل گذشته ها مهرم رو پنهون بکنم

حس میکنم که عاطفه من به پای تو حروم شده

2 نوشته شده توسط sange saboor در شنبه 1386/12/04 و ساعت 6:15 بعد از ظهر |
گل.!؟

سیمین بری گل پیکری آری

از ماه و گل زیبا تری آری

همچون پری افسونگری آری

دیوانۀ رویت منم چه خواهی دگر از من

سر گشتۀ کویت منم نداری خبر از من

هر شب که مه بر آسمان

گردد عیان دامن کشان

گویم به او راز نهان

که با من چه ها کردی

به جانم جفا کردی

هم جان و هم جانانه ای اما

در دلبری افسانه ای اما

اما ز من بی گانه ای اما

آزرده ام خواهی چرا تو ای نو گل زیبا

افسرده ام خواهی چرا تو ای آفت دلها

عاشق کشی شوقی فزون داری

شیرین لبی اما دل آزاری

با ما سر جور و جفا داری

می سوزم از حجران تونترسی ز آه من

دست منو دامان تو چه باشد گناه من

دارم زتو نا مهربان شوقی به دل شوری به جان

می سوزم از سوز نهان ز جانم چه می خواهی

نگاهی به من گاهی

 

2 نوشته شده توسط sange saboor در پنجشنبه 1386/11/11 و ساعت 11:18 بعد از ظهر |
زمستان...

زمستون،تن عریان باغچه چون بیابون

درختها،با پاهای برهنه زیر بارون

نمیدونی تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ گل برای گلدون

گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه،چه تلخه،باید تنها بمونه قلب گلدون

مثل من،که بی تو،نشستم زیر بارون زمستون

زمستون،برای تو قشنگه پشت شیشه

بهاره،زمستونها برای تو همیشه

تومثل من زمستونی نداری

که باشه لحظه چشم انتظاری

گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون

گلهای کاغذی داری تو گلدون

تو عاشق،نبودی،ببینی تلخه روزهای جدایی

چه سخته،چه سخته،میشینم با تو با چشمهای گریون

 

2 نوشته شده توسط sange saboor در سه شنبه 1386/11/09 و ساعت 11:0 بعد از ظهر |
چشم او....

 

آسمان چشم او آیینه کیست؟

آنکه چون آیینه با من رو به رو بود.

درد ونفرین، درد ونفرین بر سفر برد.

سرنوشت این جدایی دست او بود.

گریه مکن که سرنوشت، گر مرا از تو جدا کرد.

عاقبت دلهای ما، با غم هم آشنا کرد.

چهره اش آیینه کیست؟

آنکه با من رو به رو بود.

درد و نفرین بر سفر،این گناه از دست او بود.

ای شکسته خاطر من، روزگارت شادمان باد.

ای درخت پر گل من، نو بهارت ارغوان باد.

ای دلت خورشید خندان

سینه تاریک من، سنگ قبر آرزو بود.

آنچه کردی با دل من، قصه سنگ و سبور بود.

من گلی پژ مرده بودم، گر تو را صد رنگ وبو بود.

ای دلت خورشید خندان

سینه تاریک من، سنگ قبر آرزو بود.

ای شگسته خاطر من، روزگارت شادمان باد.

ای درخت پر گل من، نو بهارت ارغوان باد.

ای دلت خورشید خندان

سینه تاریک من، سنگ قبرآرزو بود.

 

2 نوشته شده توسط sange saboor در شنبه 1386/02/29 و ساعت 1:9 قبل از ظهر |
سلام..
2 نوشته شده توسط sange saboor در جمعه 1386/02/21 و ساعت 1:12 قبل از ظهر |
دیگه ........!؟

2 نوشته شده توسط sange saboor در یکشنبه 1386/02/09 و ساعت 1:20 قبل از ظهر |
من برگشتم....

در بیداری لحظه

پیکرم کنار نهر خروشان لغزید.

مرغی روشن فرود آمد

و لبخند گیج مرا برچید و پرید.

ابری پیدا شد

و بخار سر شکم را در شتاب شفافش نوشید.

نسیمی برهنه و بی پایان سر کرد

و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت.

درختی تابان

پیکرم را در ریشه سیاهش بلعید.

طوفانی سر رسید

و جاپایم را ربود.

نگاهی به روی نهر خروشان خم شد:

تصویری شکست.

خیالی از هم گسیخت.

 

2 نوشته شده توسط sange saboor در سه شنبه 1386/02/04 و ساعت 3:57 بعد از ظهر |
تا آخرش بخون...

 

 

 

نیمه شب آواره ای بی حس و حال

 

در سرم صودای جامی بی زوار

 

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

 

دل به یاد آورد ایام وصال

 

از جدایی یک،دوسالی می گذشت

 

یک،دوسال ازعمررفت و برنگشت

 

دل به یاد آورد اول بار را

 

خاطرت اولین دیدار را

 

آن نظر بازی و آن اسرار را

 

آن دو چشم مست آهو وار را

 

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

 

چون من از تکرار او هم خسته بود

 

آمد و هم آشیان شد با من او

 

هم نشین و هم زبان شد با من او

 

خسته جان بودم که جان شد با من او

 

ناتوان بود و توان شد با من او

 

دامنش شد خوابگاه خستگی

 

این چنین آغاز شد دلبستگی

 

وای از آن شب زنده داری تا سحر

 

وای از آن عمری که با او شد به سر

 

مست او بودم زدنیا بی خبر

 

دم به دم این عشق می شد بیشتر

 

آمد و درخلوتم دمساز شد

 

گفتگوها بین ما آغاز شد

 

گفتمش در عشق پا برجاست دل

 

گرگشایی چشم دل زیباست دل

 

گر تو زورق مان شوی زیباست دل

 

بی توشام بی فرداست دل

 

دل ز عشق روی تو ویران شده

 

در پی عشق تو سرگردان شده

 

گفت: در عشقت وفادارم بدان

 

من تو را بس دوست می دارم بدان

 

شوق وصلت را به سر دارم بدان

 

چون تویی مخمور و خمارم بدان

 

با تو شادی می شود غم های من

 

با تو زیبا می شود فردای من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده

 

دل زجادوی رخت افزون شده

 

جز تو یادی به دل مدفون شده

 

عالم از زیبایت مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

 

طعم بوسه از سرم بردعقل و هوش

 

در سرم جز عشق او سودا نبود

 

بهر کس جز او دراین دل جا نبود

 

دیده جز برروی او زیبا نبود

 

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

 

خوبی اوشهره ی افاق بود

 

در نجابت در نکوی طاق بود

 

روزگار اما وفا با ما نداشت

 

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

 

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

 

آخر این قصه حجران بود و بس